من از نگاه کردن به عکس کسایی که دوستشون دارم سیر نمیشم.
بیشترِ زمانِ من، بجای اینکه مثل دیگران در شبکه‌های اجتماعی بگذره، داره توی گالری تصاویرم میگذره. هی عکس طرف رو نگاه میکنم و هی توی نرم‌افزارهای ویرایش و آرایش تصویرِ گوشی بازش میکنم و هزارتا بلا و افکتِ مختلف سرش در میارم و ذخیره میکنم.

نمیدونم چرا خیلی ساده انگارانه و بچه‌گانه خیال کردم اونم همینطوره! یه عکس خوشگل از خودم رو که یه افکت حسابی بهش داده بودم و بنظرم خیلی تووووپ شده بود براش توی تلگرام ارسال کردم، همینکه تصویر شروع کرد به آپلود شدن و اون دایره‌ی درصدشمار شروع به پر شدن کرد، دیدم طرف عکس یکی دیگه رو گذاشته پروفایلش 😶. تا این رو دیدم، ارسال تصویرم رو کنسل کردم و مثل همیشه آدم خوبه‌ی درونم شروع کرد به دلداری دادن و توجیه کردنِ قضیه. بهم گفت: شاید دلش برای طرف تنگ شده خُب. اما درجا آدم بده‌ی درونم به صدا درومد که اولا چرا هوس نمیکنه عکس تو رو روی پروفایلش بزاره و دوما چرا اصلا عکسی از تو در پروفایلش نیست اما تا دلت بخواد عکس از اون طرف و احساساتش به اون در پروفایلش هست؟ و همینطور ادامه داد( آدم بده‌ی درونم رو میگم): اینقدر خودت رو کوچیک نکن. تا کی میخوای دنبالش بدویی، یکم سنگین باش، اَه.
و اینجا بود که مثل همیشه! چی گفتم؟ مثل همیشه و تاکید میکنم مثل همیشه! احساسِ نیاز به در افق محو شدن بهم دست داد.
الانم توی اُفق محوم و دارم به این فکر میکنم که آیا نیمه‌ی گمشده‌ی انسان فقط یک توهمه؟! 🤒

عزیزان!

چه بگویم گله ای نیست / گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!

سرگرمِ به خود زخم زدن، در همه عمرم / هر لحظه جز این دست، مرا مشغله ای نیست

از دستِ عزیزان چه بگویم گله ای نیست / گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست

دیریست که از خانه خرابانِ جهانم / بر سقفِ فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم / هر چند که تا منزل تو، فاصله ای نیست

 

در پریشان‌حال ترین روزهای زندگی هستم. هییییچ برنامه ای برای آینده ندارم. هییییچ کس و هییییچ چیز و هیییییچ موضوعی در هییییچ کجایی خوشحالم نمیکنه. آیا افسرده‌تر از من هم در دنیا هست؟ هیچ امیدی در من باقی نموده و هیچ رویی هم ندارم که از اون آقا قدرتمنده با ریش‌ها و موهای سفید که اون بالا تو آسمونهاست کمک بخوام. مسئله‌ی من اصلا خودشه. همونی که خودش میگه من هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارم چه برسه به ریش و موی سفید! 

هرکجا هستی

هرکسی هستی

و هر نسبتی با من داری یا نداری

بدون که من محتاجتم، همین حالا، همین الان. کجایی پس؟

 

گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست...

فاصله، یک کَمیّت فیزیکی برای اندازه گیریِ میزان دور یا نزدیک بودن موجودات مادی از همه.

وقتی دو جسم از هم، خیلی خیلی دور هستند بگونه‌ای که فاصله‌ی بینشون قابل اندازه‌گیری نیست، میگن اون دوتا موجود بینهایت فاصله دارند.

اما فاصله من از روحِ حاکم بر این دستنوشته نه زیاد و نه بینهایت، بلکه غیر قابل قیاسه.

اصلا شما فکر کن بخوای فاصله‌ی یک جسم مادی رو از یک موجود غیر مادی محاسبه کنی. به هبچ وجه، ممکن نیست. اصلا این دو تا موجود از یک هویت نیستن که انسان بخواد مقایسشون بکنه. 

آخه چطور این هویت‌ها رو برای خودشون ساختن؟ 

کی وقت کردن به مرزهای دست نیافتنیِ خیال من، برسن؟ 

این شهرِ هِرتِ «یَهْدی مَنْ یَشاء» رو چطور فتح کردن؟

 

دست نوشته شهید احمد زارع:

دیشب تا صبح نوشتم

از آنچه که کردم و از آنچه که خدا نگذاشت!

خود می دانم چه کردم

چه گفتم و به چه ها نگاه کردم

صدای هق هق گریه بلند است، از هر سنگری.

خط، خط مقدم است

و این شبهای آخر

اما نه برای من،

من را چه به کار این جماعت!

من اشتباهی‌ام

من و من و من

همین من، من را به اینجا کشانده

در خط مقدم ولی کیلومتر ها دورتر

دیگر خسته شده‌ام

تابِ ماندن ندارم

تصمیم به برگشت دارم

از راهی که طی شده

من مال اینجا نیستم

من لبه‌ی کفرم

کافر را چه به شهادت

باید برگردم به تهران

کاش نیامده بودم

دم اذان است دیگر اما خجلم از سبحان الله گفتن

اشک چشمانم را بسته

دیگر توان نوشتن ندارم

هوا سرد است

خیلی

 

هر سحرگه کیمیای سرخ رویی میزند

آفتابِ رحمتِ عامِ تو بر دیوارها

اندیشه کجا به کبریای تو رسد

هیهات از این خیال باطل، هیهات

این دیالوگ یک دختر بچه ۴ ساله با پدرشه. 😍

 

دختر: بابا؟

پدر: جانم!

دختر: دیشب خوابِ بد دیدم

پدر: چی دیدی عزیزم؟

دختر: خواب دیدم یه بچه خیار خورده، مُرده! 😟

پدر: کِی دیدی عزیزم؟!

دختر: فردا!!!! 

پدر: 🤪😲🤔🤣😂😍

شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما، سبکبارانِ ساحل‌ها

 

واقعا بی شخصیت تر از افرادی که عاشق میشن خودشونن. هر بلایی هم سرشون بیاد حقشونه. 🤐😔 اصلا غلط کردی عاشق شدی. 

 

یوتیوب فیلتر شکن میخواد 👇😉

عجب دنیای پَستیه 😫. بازم بی دلیل دلم گرفته. خییلی خیلی گرفته. دخترِ درونم میخواد بزنه زیر گریه، اما پسرِ درونم نمیذاره. میگه بیخیال بابا 😳 مگه آدم، بی دلیل هم گریه میگنه؟! 

آدم بی دلیل گریه نمیکنه؟ چرا گریه نمیکنه؟ من دخترهای زیادی رو دیدم که هم بی دلیل دلشون میگیره و هم بی دلیل گریه میکنن. شاید پسرهایی هم باشن که بی دلیل گریه کنن. اگرم تا حالا نبودن، از این به بعد با وجود من، هستن. در هر صورت، دلم گرفته. نمیدونم. شاید روحم، پریود شده 😂. ما پسرا جسممون که پریود نمیشه. بی خیال بابا چیه این جنگولک بازیا. مرسی، اَه.

دلم گرفته خیلی زیاااااااد 😢

چرا؟ 🤔 نمیدونم چرا. شاید چون عمرم داره عین ابرو باد میگذره. شایدم چون از آرمانهام خیلی فاصله دارم.

کل کتابهای دنیا موندن و من نخوندمشون هنوز.

بندگی، که اصلا حرفش رونزن. من و بندگی خدا؟ هیهات از این آرزوی دست نیافتنی.

مرتضی رو دو سه سالی هست که ندیدم. 

در هر صورت دلم خیلی خیلی گرفته.

به قول علی فرهانی: دیگر نه آرزوی رند حافظ و نه رویای قلندرِ عطار شدن ندارم. همین که در این زمان باقیمانده معصومیت از دست رفته را بجویم کافیست. 🌙

امروز توی کانال آیت الله جاودان در نرم افزار بله عضو شدم. یکم که توی مطالب بالاتر رفتم به این جمله بر خوردم که:

«اینکه در نماز، ذهنمان جمع نمی‌شود، ثمره‌ی بی بند و باریِ واردات ذهن است. نماز میزان است، اگر می‌خواهیم بدانیم که اخلاق و اعمال و ... ما خوب است، باید به نمازمان نگاه کنیم.»

و چقدر این دو سه هفته‌ی اخیر من افتضاح بودم 🙈. و همش سر نماز کلنجار میرفتم که آخه چم شده که حتی روی معنای «سبحان الله» هم احساسی ندارم 😢. الان دیگه معلومه که چرا نمازم نمازِ یه ماه پیش نیست. ذهنِ بی بندو بار نتیجش میشه نمازِ بی بندوبار و درنهایت هم زندگی بی بندوبار.

اینم از لینک کانال استاد جاودان در بله

 

 

 

طبق معمول دیر خوابیدم، پس دیر بیدار شدم. اما باید خیلی سریع به مدرسه میرسیدم، چون فصلِ امتحانات دیماهه و من هم از مراقبان امتحانات که از مزخرف‌ترین لحظاتِ عمرم به حساب میاد.
استارت ماشین رو که زدم، هنوز گرم نشده، وِیز رو روشن کردم و یک، دو، سه، حرکت!
همینطور که مثل برق و باد در حالِ لایی کشیدن بین ماشین‌ها بودم 🙈 موسیقی‌های منتخبِ گوشی که به ضبط ماشین وصل بود، درحال پخش بودن، از پاییز طلایی لاچینی که رد شدم رسیدم به موسیقی فیلمِ آژانس شیشه‌ای. مجید انتظامی شاهکار ساخته بنظرم. عجیب این موسیقی منظم و با دقت و حرفه‌ایه. و چقدر ما ایرانیها قدر داشته ها و هنرمندان خودمون رو نمیدونیم. همین.

 

و این هم موسیقی متن زیبای فیلم آژانس شیشه‌ای به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا، ساخته مجید انتظامی:

 

بعد از آخرین مطلبی که قبل از این متن، در اینجا نوشتم، اتفاق ناگواری افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم. قرار بود این صفحه، اتاقِ امن ِ ذهنی من باشه برای سامان دادن به افکارم، اما ناگهان متوجه شدم کسی که اصلا انتظارشو نداشتم داره این صفحه رو میخونه و به بدترین شکل ممکن، من رو قضاوت میکنه😡. ابتدا خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم نوشتن در این صفحه رو کنار بزارم، اما بعد از مدتی دیدم نمیتونم و به این نوشتن نیاز دارم. پس تصمیم گرفتم یک وبلاگ و یا وبسایت بی نام و نشان دیگه بسازم و اونجارو اتاق در بسته و ناشناس خودم بکنم اما این هم راضی کننده نبود.

از اون روز تا حالا فیلم های زیادی دیدم و چندتایی هم کتاب خوندم که یکی از بهترین کتابهای عمرم هم توشون بود.

از فیلم درخششِ استنلی کوبریک تا فیلم پیشنهاد بیشرمانه. از حافظه‌ی نولان تا دارودسته نیویورکی‌های اسکورسیزی. و یه چندتا فیلم خوب و بدِ دیگه.

از کتابهای خوبی هم که خوندم میتونم صدسال تنهایی مارکز و از همه مهمتر دنیای صوفی اثر گُردر رو نام ببرم. دیونه کننده بود برام. از چهارسالگی که میتونستم سوال بپرسم و با جمله مایوس کننده‌ی «اَه، نمیدونم، تو چقدر سوال‌های عجیب و غریب میپرسی» مادرم، تا امروز که خیلی بزرگ شدم، همه‌ی سوال‌های بی جواب من، توی این کتاب بودن البته اونجاهم بی‌جواب!!

خلاصه ذهنم خیلی آشفتست. به امید روزهای بعد و متنهایی که در تخلیه‌ی ذهنم بیشتر کمکم کنن.

خبرِ بد اینکه گوشیم سوخت و مهمترین اطلاعاتم به فنا رفت تا بفهمم که ای سیس‌ادمینِ محترم: بکاپ بکاپ بکاپ! یه سه تومنی هم وسط این وضعیت پیاده شدم برای گوشی جدید.

بسم الله الرحمن الرحیم یعنی به نام خدایی که با همه‌ی بنده‌هاش مهربونه، ولی همراه بنده‌هاییه که دوست دارن از زمین به آسمون سفر کنن.

شاید بهتر این بود که عنوان مطلب رو «چرا نباید از پارس آنلاین اینترنت بخریم؟» قرار می‌دادم، اما بی‌خیال شدم. همه‌ی ما روزانه، شرکت‌ها، مسئولین و انسان‌های بی‌تربیت، بی‌نزاکت و مهم‌تر از همه بی‌شعور! زیادی رو در زندگی‌مون مشاهده می‌کنیم. به نظر من، یکی از بی‌تربیت‌ترین و بی‌مسئولیت‌ترین این شرکت های اینترنتی، شرکت پارس آنلاین هست.

از روزی که تصمیم گرفتم کتاب خوان حرفه ای بشم، چند ماهی بیشتر نمیگذره. بطور متوسط ماهیانه یک یا دو کتاب خوندم. شیطان و خدای سارتر هم دیشب به اتمام رسید. خب، طبق معمول، بعد از مطالعه هر کتاب، احساسات رو کنار میزارم و عقل رو میارم وسط تا فکر کنم و تصمیم بگیرم. کتابِ نسبتاً لذت بخشی بود. انگار رفتم تئاتر. منم که تئاتر خیلی دوست دارم. با اینحال بحث لذت بردنِ من، از بحث باور داشتن من، جداست. بعد از اتمام کتاب، تصمیم گیری سختی نداشتم. من از جناب ژان پل سارتر سپاسگذارم که به بهترین نحو ممکن و البته خلاف علاقه‌ی خودش، این موضوع رو با یه نمایشنامه تقریبا ۳۰۰ صفحه‌ای به من فهموند که اگزیستانسیالیسم در مقابل مکتب اسلام ناب، کوچکترین حرفی برای گفتن نداره.

تنها جایی که کتاب تونست من رو بگیره اینجا بود:

 

گوتز: جهنم وضع مرا عوض خواهد کرد.

هاینریش: وضع تو را عوض نخواهد کرد. رفیقم به من گفته است (اشاره به شیطان) که زمین خواب است و خیال: فقط بهشت هست و جهنم و همین. مرگ فریبی است برای اهل خانواده؛ اما برای شخص مرده، همه چیز ادامه دارد.

 

فکر میکنم این دومین کتابیه که در قالب نمایشنامه نوشته شده بود و من تونستم مطالعه کنم. از نظر موضوع و نحوه نگارش مورد پسندم بود اما از نظر جهت گیری و نتیجه گیری اصلا.

امروز عصر که برای خریدِ کمی سبزیِ خوردن، بیرون رفته بودم، احساس می‌کردم حال و هوای خیابان، حدود سالهای ۱۳۰۰ رو داره. انگار به هر کجا که نگاهم می‌کردم، فرنگیس در چشم‌هام بود. حال و هوای سال‌های دیکتاتوری و کشف حجاب. اما هرچی سرم رو چرخوندم ماکان رو ندیدم.

چقدر انسان عجیبی شده‌ام. شاید هم از ابتدا انسان عجیبی بودم! هر بار که کتابی رو می‌خونم، تعجبم بیشتر و بیشتر میشه. اون از کتاب پیرمرد و دریا، این هم از چشمهایش. حسِّ عجیبی دارم. احساساتِ اوایل نوجوانی و فوبیای سرهنگ آرامِ داستان. مردی بین من و معشوقم. حالا این معشوقه هرکی که میخواد باشه. اصلا توی اون سن، معشوقه‌ای درکار نبود! اما ترسِ از نرسیدنِ من و اون به دلیل زورگوییِ یه شخص قدرتمند، همیشه روی سرم بود.

پیرمرد و دریای همینگوی رو که خوندم، در چند صفحه‌ی پایانی بُغضم گرفته بود و چقدر این بُغض برام عجیب بود. چرا عجیب؟! چون اولاً باورم نمیشد که تا این حد، احساساتی باشم و دوماً یک کتاب بتونه من رو اینقدر متأثر کنه. بعد از اون، کتابهای زیادی من رو متأثر کردن و دیگه احساساتی بودنم برام چیز عجیبی نبود. اما چیز جدیدی که با خوندن کتاب «چشمهایش» در خودم دیدم، اتمسفرِ داستانه که من رو در خودش غوطه‌ور کرده. هنوز خیال میکنم که در فضای داستانم. انگار سالهای سال با اون کاراکترها زندگی کردم. از ایران به ایتالیا و سپس پاریس رفتم و بعد مجددا به ایران اومدم و همراه ماکان به خراسان تبعید شدم.

اتفاقِ خوبی که اینبار افتاد اینه که خوشبختانه، احساسِ زیادی به فرنگیسِ داستان ندارم. آخه معمولا اولین اتفاقی که در نوجوانی در من می‌افتاد، عاشقِ نقشِ اول داستان‌ها شدن بود! اما این‌بار نه! نقشِ اول داستان، هیچکدام از معیارهای من رو نداشت. در عوض تا جای ممکن ماکان بودم، مخصوصاً اونجا که به فرنگیس گفت: «حق با شماست».

این گفت‌وگوی تلفنیِ فرنگیس و ماکان، برای من آشناست:

 

 
مثل همیشه آرام و متین و سنگین صحبت کرد. بر خلاف همیشه، احوال مرا پرسید! مرا، شما خطاب کرد! پس از گفت‌وگوهای عادی پرسید: «تشریف می‌آورید اینجا؟»
گفتم: نمی‌دانم.
پرسید: مگر قرار نگذاشتیم؟!
گفتم: چرا، اما امروز من وقت ندارم، حالم هم خوب نیست.
گفت: فرنگیس، باید بیایی.
گفتم: آخر شاید خوب نباشد.
گفت: حتما خوب است.
گفتم: شاید صلاح نباشد.
 
اینجا دیگر سُست شد. لحظه‌ای صدایی نیامد. بعد از چند ثانیه گفت: «خودتان می‌دانید، شاید حق با شماست. شاید صلاح نباشد» من دیگر جوابی ندادم. لحظه‌ای مکث کرد: «خُب، خداحافظ». برای او تمام شد. یقین کردم که دیگر برای او تمام شد.
 
دیروز و امروزم، به طراحیِ قالب جدید سایتم، گذشت. بعد از ماجرای هفته‌ی پیش که تصمیم گرفتم یه سفری در زمان بکنم و به چند سال قبل برگردم و زندگی رو از هجده سالگی شروع کنم، تصمیم گرفتم، در کنار لذت خوندن کتاب، کمی در حوزه‌ی نوشتن، فعال‌تر باشم. هرچند این نوشتن، چیزی بیشتر از خُزَعبَلاتِ روزانه‌ی افکارم نباشه.
پیش خودم فکر کردم که فرد تنبلی مثل من، اگر بخواد نویسنده‌ی بزرگی بشه باید اول عادت به نوشتن پیدا کنه! بعدش گفتم: خب! حالا چی بنویسم؟ یه صدایی درونم گفت: برو چندتا وبلاگ که همیشه در حال نوشتن هستن رو ببین و ایده بگیر.
دست بکار شدم و به چندتا وبلاگ سر زدم. برام جالب بود، آدمای مختلف، احساسات مختلف و رنگارنگ. یکی غمگین و دیس‌لاو، یکی شاد و خرم. یکی از این وبلاگ نویسا حتی عطسه هم که می‌کرد می‌نوشت. یعنی فکر کنم مثلا در روز بیستا سیتا مطلب ارسال میکرد. چقدرم مردم براش نظر میذاشتن.
اومد دستم که از کجا شروع کنم و چی بنویسم. پیش خودم گفتم: شاخه‌های اصلی افکارم، که هر روز من رو به خودشون مشغول میکنند رو می‌نویسم. اینطوری هم دست به قلم شدم و هم کمی از بار شلوغِ ذهنم، کم میکنم. و این بود که این متن رو نوشتم.
در اولین هجده سالگیم، زیاد علاقه‌ای به نوشتن نداشتم. اما در این هجده‌سالگی جدیدم، علاقه خاصی به نوشتن پیدا کردم. این چند خط که خیلی حال داد. یعنی هنوزم داره حال میده، اما یکی درونم میگه بسه دیگه! سِ نکن! تا همینجا برای این مطلب کافیه.

شب تمام شده و ساعت ۹ صبحه. من همچنان بیدارم. دل گرفتگی شدید آزارم میده. دل گرفتگی از چی؟! دقیقا نمیدونم، فقط میدونم خیلی خیلی از گذر عمرم متاسفم. این برای اولین باره که دوست دارم زمان به عقب بر میگشت و من ۱۸ سالم می‌بود. اگر الان ۱۸ ساله بودم تمام وقت و انرژیم رو روی کتاب خواندن، خودسازی و فکر کردن سپری میکردم. حسِّ انسانی ۵۰ ، ۶۰ ساله رو دارم که پزشک جوابش کرده و دو سه روزی بیشتر زنده نیست. دلم به هیچ کاری کشش نداره. هر فعالیتی رو میخوام شروع کنم، یکی درونم میگه: «دیگه دیره».

چندروزی هست که از خواندنِ رُمان کوتاه مسخ ترجمه صادق هدایت میگذره. هنوز جملات کتاب در ذهنم رژه میرن. من خیلی آدم احساساتی‌ای هستم. نمیدونم چرا خیال میکنم گِرِگور سامسای کافکا منم! البته احتمالا خیلیای دیگه که کتاب رو خواندن، همین حال رو دارن و این از خصلت‌های انسان‌هاست که با نقش اول، همزادپنداری کنن. اما تفاوتی بین من با دیگران هست و آن این که بعد از گذشتِ چندین روز، هنوز این حس همراهمه! این که یک روز صبح که از خواب پاشی و ببینی که به یک سوسک بزرگ تبدیل شدی و بجای دست و پا، شاخک داری و حتی دیگه نمیتونی به زبان انسانها حرف بزنی چقدر میتونه عجیب باشه؟! و عجیب‌تر اینکه با این حال، نگرانِ شغل و دیر رسیدنت به محل کار باشی. و آیا این مسخ نیست؟

شاید بعضی‌ها بعد از خواندن کتاب، مسخ رو در پدر، مادر و خواهر گرگور بدونن که چطور آرزوهای دنیای کوچکشون سبب شد انسانهای وحشتناکی باشن که عزیزترینشون رو فراموش و رها کنن. شاید هم عده‌ای مسخ رو در تبدیل شدن انسانی به یک حشره‌ی زشت و چندش آوری همچون سوسک بدونن. اما من مسخ رو خودم میدونم. اینکه خودم نیستم. اینکه کسی در من تلقین میکنه: «دیگه دیره، تو زمان رو از دست دادی و برای رسیدن به آرمان هات زمانی نمونده». اما بنظرم دیگه کافیه. میخوام از این ذهن مسخ شده بیرون بیام و به خودم بفهمونم که من هنوز ۱۸ ساله هستم و دنیایی که من رو صدا میزنه. دنیای مطالعه، دنیای خودسازی و معنویت و در نهایت دنیای تفکر. آره انگار دارم سبُک میشم. حالم کمی بهتر شده. این منم. سلام دنیا.

بالاخره کتاب رو تموم کردم. هرچند خیلی کتاب کم حجمیه اما چون تمام صفحاتش من رو به فکر می برد خوندنش طول کشید. البته این کتابی نیست که آدم بخونه و بزاره کنار، بلکه هر چند ماه یک بار باید مجددا از اول شروع به خوندنش بکنم.

کتاب المقاماتُ العَلیَّه یا خلاصه‌ی معراج السعاده که شیخ عباس قمی کتاب معراج السعاده رو که توسط ملا احمد نراقی نوشته شده رو خلاصه کرده تا مردم همیشه بتونن همراهشون داشته باشن و بارها و بارها مطالعه کنن!

کتاب خیلی خیلی خوبی بود. ایشالا سه ماه دیگه مجددا شروع میکنم به خوندنش.

سلام، حالتون چطوره؟ امیدوارم که سرحال و شاد باشید. چند روز پیش هنگام تدریسِ درس طراحی صفحات وب توی هنرستان، به بچه ها گفتم کمی سکوت رو رعایت کنن تا بتونم هنگام آموزش پروژه محور طراحی سایت شهید مرتضی مسیب زاده که بصورت استاتیک هست و فقط از HTML و CSS تشکیل شده، فیلم تهیه کنم، تا هم خودشون و هم دیگران، بتونن بعدا هم اون آموزش رو ببینن و برای تمرین و تجربه در زمینه آموزش صفر تا صد HTML و CSS مورد استفاده قرار بگیره.

صفحه1 از2