دیگر مطالب

بعد از آخرین مطلبی که قبل از این متن، در اینجا نوشتم، اتفاق ناگواری افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم. قرار بود این صفحه، اتاقِ امن ِ ذهنی من باشه برای سامان دادن به افکارم، اما ناگهان متوجه شدم کسی که اصلا انتظارشو نداشتم داره این صفحه رو میخونه و به بدترین شکل ممکن، من رو قضاوت میکنه😡. ابتدا خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم نوشتن در این صفحه رو کنار بزارم، اما بعد از مدتی دیدم نمیتونم و به این نوشتن نیاز دارم. پس تصمیم گرفتم یک وبلاگ و یا وبسایت بی نام و نشان دیگه بسازم و اونجارو اتاق در بسته و ناشناس خودم بکنم اما این هم راضی کننده نبود.

از اون روز تا حالا فیلم های زیادی دیدم و چندتایی هم کتاب خوندم که یکی از بهترین کتابهای عمرم هم توشون بود.

از فیلم درخششِ استنلی کوبریک تا فیلم پیشنهاد بیشرمانه. از حافظه‌ی نولان تا دارودسته نیویورکی‌های اسکورسیزی. و یه چندتا فیلم خوب و بدِ دیگه.

از کتابهای خوبی هم که خوندم میتونم صدسال تنهایی مارکز و از همه مهمتر دنیای صوفی اثر گُردر رو نام ببرم. دیونه کننده بود برام. از چهارسالگی که میتونستم سوال بپرسم و با جمله مایوس کننده‌ی «اَه، نمیدونم، تو چقدر سوال‌های عجیب و غریب میپرسی» مادرم، تا امروز که خیلی بزرگ شدم، همه‌ی سوال‌های بی جواب من، توی این کتاب بودن البته اونجاهم بی‌جواب!!

خلاصه ذهنم خیلی آشفتست. به امید روزهای بعد و متنهایی که در تخلیه‌ی ذهنم بیشتر کمکم کنن.

خبرِ بد اینکه گوشیم سوخت و مهمترین اطلاعاتم به فنا رفت تا بفهمم که ای سیس‌ادمینِ محترم: بکاپ بکاپ بکاپ! یه سه تومنی هم وسط این وضعیت پیاده شدم برای گوشی جدید.

شاید بهتر این بود که عنوان مطلب رو «چرا نباید از پارس آنلاین اینترنت بخریم؟» قرار می‌دادم، اما بی‌خیال شدم. همه‌ی ما روزانه، شرکت‌ها، مسئولین و انسان‌های بی‌تربیت، بی‌نزاکت و مهم‌تر از همه بی‌شعور! زیادی رو در زندگی‌مون مشاهده می‌کنیم. به نظر من، یکی از بی‌تربیت‌ترین و بی‌مسئولیت‌ترین این شرکت های اینترنتی، شرکت پارس آنلاین هست.

دیروز و امروزم، به طراحیِ قالب جدید سایتم، گذشت. بعد از ماجرای هفته‌ی پیش که تصمیم گرفتم یه سفری در زمان بکنم و به چند سال قبل برگردم و زندگی رو از هجده سالگی شروع کنم، تصمیم گرفتم، در کنار لذت خوندن کتاب، کمی در حوزه‌ی نوشتن، فعال‌تر باشم. هرچند این نوشتن، چیزی بیشتر از خُزَعبَلاتِ روزانه‌ی افکارم نباشه.
پیش خودم فکر کردم که فرد تنبلی مثل من، اگر بخواد نویسنده‌ی بزرگی بشه باید اول عادت به نوشتن پیدا کنه! بعدش گفتم: خب! حالا چی بنویسم؟ یه صدایی درونم گفت: برو چندتا وبلاگ که همیشه در حال نوشتن هستن رو ببین و ایده بگیر.
دست بکار شدم و به چندتا وبلاگ سر زدم. برام جالب بود، آدمای مختلف، احساسات مختلف و رنگارنگ. یکی غمگین و دیس‌لاو، یکی شاد و خرم. یکی از این وبلاگ نویسا حتی عطسه هم که می‌کرد می‌نوشت. یعنی فکر کنم مثلا در روز بیستا سیتا مطلب ارسال میکرد. چقدرم مردم براش نظر میذاشتن.
اومد دستم که از کجا شروع کنم و چی بنویسم. پیش خودم گفتم: شاخه‌های اصلی افکارم، که هر روز من رو به خودشون مشغول میکنند رو می‌نویسم. اینطوری هم دست به قلم شدم و هم کمی از بار شلوغِ ذهنم، کم میکنم. و این بود که این متن رو نوشتم.
در اولین هجده سالگیم، زیاد علاقه‌ای به نوشتن نداشتم. اما در این هجده‌سالگی جدیدم، علاقه خاصی به نوشتن پیدا کردم. این چند خط که خیلی حال داد. یعنی هنوزم داره حال میده، اما یکی درونم میگه بسه دیگه! سِ نکن! تا همینجا برای این مطلب کافیه.

دیروز وقتی با تلفن همراه یکی از رفقا تماس گرفتم، ناگهان عطرِ موسیقی زیبای تا بهار دلنشین استاد غلامحسین بنان توی فضای محل کار پخش شد. آنقدر به دلم نشست که دوست نداشتم طرف موبایلش رو جواب بده تا بتونم بیشتر گوش بدم!

سلام، ورودتون رو به وب‌سایتم، خوش آمد میگم،

من، مصطفی رامندی هستم. فارغ‌التحصیل رشته مهندسی کامپیوتر با گرایش نرم افزار از دانشگاه خوارزمی. سال ۹۰، شرکت فناوری اطلاعات رامندسرور رو تاسیس کردم (اینجاست: رامندسرور) تا همزمان با تدریسم به عنوان یک معلم در تهران، مشغول به طراحی سایت، نرم افزار، راه اندازی و مدیریت سرورها، شبکه ها و کارهایی در زمینه امنیت اطلاعات، هک و نفوذ باشم.

صفحه2 از2