چهارشنبه, 08 اسفند 1397 06:48

عزیزان، چه بگویم، گله‌ای نیست

در پریشان‌حال ترین روزهای زندگی هستم. هییییچ برنامه ای برای آینده ندارم. هییییچ کس و هییییچ چیز و هیییییچ موضوعی در هییییچ کجایی خوشحالم نمیکنه. آیا افسرده‌تر از من هم در دنیا هست؟ هیچ امیدی در من باقی نموده و هیچ رویی هم ندارم که از اون آقا قدرتمنده با ریش‌ها و موهای سفید که اون بالا تو آسمونهاست کمک بخوام. مسئله‌ی من اصلا خودشه. همونی که خودش میگه من هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارم چه برسه به ریش و موی سفید! 

هرکجا هستی

هرکسی هستی

و هر نسبتی با من داری یا نداری

بدون که من محتاجتم، همین حالا، همین الان. کجایی پس؟

 

شاعر میگه:

عزیزان! چه بگویم گله ای نیست / گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!

سرگرمِ به خود زخم زدن، در همه عمرم / هر لحظه جز این دست، مرا مشغله ای نیست

از دستِ عزیزان چه بگویم گله ای نیست / گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست

دیریست که از خانه خرابانِ جهانم / بر سقفِ فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم / هر چند که تا منزل تو، فاصله ای نیست

 

 

گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست...

دیدگاه شما


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید