دیگر مطالب

فاصله، یک کَمیّت فیزیکی برای اندازه گیریِ میزان دور یا نزدیک بودن موجودات مادی از همه.

وقتی دو جسم از هم، خیلی خیلی دور هستند بگونه‌ای که فاصله‌ی بینشون قابل اندازه‌گیری نیست، میگن اون دوتا موجود بینهایت فاصله دارند.

اما فاصله من از روحِ حاکم بر این دستنوشته نه زیاد و نه بینهایت، بلکه غیر قابل قیاسه.

اصلا شما فکر کن بخوای فاصله‌ی یک جسم مادی رو از یک موجود غیر مادی محاسبه کنی. به هبچ وجه، ممکن نیست. اصلا این دو تا موجود از یک هویت نیستن که انسان بخواد مقایسشون بکنه. 

آخه چطور این هویت‌ها رو برای خودشون ساختن؟ 

کی وقت کردن به مرزهای دست نیافتنیِ خیال من، برسن؟ 

این شهرِ هِرتِ «یَهْدی مَنْ یَشاء» رو چطور فتح کردن؟

 

دست نوشته شهید احمد زارع:

دیشب تا صبح نوشتم

از آنچه که کردم و از آنچه که خدا نگذاشت!

خود می دانم چه کردم

چه گفتم و به چه ها نگاه کردم

صدای هق هق گریه بلند است، از هر سنگری.

خط، خط مقدم است

و این شبهای آخر

اما نه برای من،

من را چه به کار این جماعت!

من اشتباهی‌ام

من و من و من

همین من، من را به اینجا کشانده

در خط مقدم ولی کیلومتر ها دورتر

دیگر خسته شده‌ام

تابِ ماندن ندارم

تصمیم به برگشت دارم

از راهی که طی شده

من مال اینجا نیستم

من لبه‌ی کفرم

کافر را چه به شهادت

باید برگردم به تهران

کاش نیامده بودم

دم اذان است دیگر اما خجلم از سبحان الله گفتن

اشک چشمانم را بسته

دیگر توان نوشتن ندارم

هوا سرد است

خیلی

 

هر سحرگه کیمیای سرخ رویی میزند

آفتابِ رحمتِ عامِ تو بر دیوارها

اندیشه کجا به کبریای تو رسد

هیهات از این خیال باطل، هیهات

این دیالوگ یک دختر بچه ۴ ساله با پدرشه. 😍

 

دختر: بابا؟

پدر: جانم!

دختر: دیشب خوابِ بد دیدم

پدر: چی دیدی عزیزم؟

دختر: خواب دیدم یه بچه خیار خورده، مُرده! 😟

پدر: کِی دیدی عزیزم؟!

دختر: فردا!!!! 

پدر: 🤪😲🤔🤣😂😍

شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما، سبکبارانِ ساحل‌ها

 

واقعا بی شخصیت تر از افرادی که عاشق میشن خودشونن. هر بلایی هم سرشون بیاد حقشونه. 🤐😔 اصلا غلط کردی عاشق شدی. 

عجب دنیای پَستیه 😫. بازم بی دلیل دلم گرفته. خییلی خیلی گرفته. دخترِ درونم میخواد بزنه زیر گریه، اما پسرِ درونم نمیذاره. میگه بیخیال بابا 😳 مگه آدم، بی دلیل هم گریه میگنه؟! 

آدم بی دلیل گریه نمیکنه؟ چرا گریه نمیکنه؟ من دخترهای زیادی رو دیدم که هم بی دلیل دلشون میگیره و هم بی دلیل گریه میکنن. شاید پسرهایی هم باشن که بی دلیل گریه کنن. اگرم تا حالا نبودن، از این به بعد با وجود من، هستن. در هر صورت، دلم گرفته. نمیدونم. شاید روحم، پریود شده 😂. ما پسرا جسممون که پریود نمیشه. بی خیال بابا چیه این جنگولک بازیا. مرسی، اَه.

امروز توی کانال آیت الله جاودان در نرم افزار بله عضو شدم. یکم که توی مطالب بالاتر رفتم به این جمله بر خوردم که:

«اینکه در نماز، ذهنمان جمع نمی‌شود، ثمره‌ی بی بند و باریِ واردات ذهن است. نماز میزان است، اگر می‌خواهیم بدانیم که اخلاق و اعمال و ... ما خوب است، باید به نمازمان نگاه کنیم.»

و چقدر این دو سه هفته‌ی اخیر من افتضاح بودم 🙈. و همش سر نماز کلنجار میرفتم که آخه چم شده که حتی روی معنای «سبحان الله» هم احساسی ندارم 😢. الان دیگه معلومه که چرا نمازم نمازِ یه ماه پیش نیست. ذهنِ بی بندو بار نتیجش میشه نمازِ بی بندوبار و درنهایت هم زندگی بی بندوبار.

اینم از لینک کانال استاد جاودان در بله

 

 

 

طبق معمول دیر خوابیدم، پس دیر بیدار شدم. اما باید خیلی سریع به مدرسه میرسیدم، چون فصلِ امتحانات دیماهه و من هم از مراقبان امتحانات که از مزخرف‌ترین لحظاتِ عمرم به حساب میاد.
استارت ماشین رو که زدم، هنوز گرم نشده، وِیز رو روشن کردم و یک، دو، سه، حرکت!
همینطور که مثل برق و باد در حالِ لایی کشیدن بین ماشین‌ها بودم 🙈 موسیقی‌های منتخبِ گوشی که به ضبط ماشین وصل بود، درحال پخش بودن، از پاییز طلایی لاچینی که رد شدم رسیدم به موسیقی فیلمِ آژانس شیشه‌ای. مجید انتظامی شاهکار ساخته بنظرم. عجیب این موسیقی منظم و با دقت و حرفه‌ایه. و چقدر ما ایرانیها قدر داشته ها و هنرمندان خودمون رو نمیدونیم. همین.

 

و این هم موسیقی متن زیبای فیلم آژانس شیشه‌ای به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا، ساخته مجید انتظامی:

 

بعد از آخرین مطلبی که قبل از این متن، در اینجا نوشتم، اتفاق ناگواری افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم. قرار بود این صفحه، اتاقِ امن ِ ذهنی من باشه برای سامان دادن به افکارم، اما ناگهان متوجه شدم کسی که اصلا انتظارشو نداشتم داره این صفحه رو میخونه و به بدترین شکل ممکن، من رو قضاوت میکنه😡. ابتدا خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم نوشتن در این صفحه رو کنار بزارم، اما بعد از مدتی دیدم نمیتونم و به این نوشتن نیاز دارم. پس تصمیم گرفتم یک وبلاگ و یا وبسایت بی نام و نشان دیگه بسازم و اونجارو اتاق در بسته و ناشناس خودم بکنم اما این هم راضی کننده نبود.

از اون روز تا حالا فیلم های زیادی دیدم و چندتایی هم کتاب خوندم که یکی از بهترین کتابهای عمرم هم توشون بود.

از فیلم درخششِ استنلی کوبریک تا فیلم پیشنهاد بیشرمانه. از حافظه‌ی نولان تا دارودسته نیویورکی‌های اسکورسیزی. و یه چندتا فیلم خوب و بدِ دیگه.

از کتابهای خوبی هم که خوندم میتونم صدسال تنهایی مارکز و از همه مهمتر دنیای صوفی اثر گُردر رو نام ببرم. دیونه کننده بود برام. از چهارسالگی که میتونستم سوال بپرسم و با جمله مایوس کننده‌ی «اَه، نمیدونم، تو چقدر سوال‌های عجیب و غریب میپرسی» مادرم، تا امروز که خیلی بزرگ شدم، همه‌ی سوال‌های بی جواب من، توی این کتاب بودن البته اونجاهم بی‌جواب!!

خلاصه ذهنم خیلی آشفتست. به امید روزهای بعد و متنهایی که در تخلیه‌ی ذهنم بیشتر کمکم کنن.

خبرِ بد اینکه گوشیم سوخت و مهمترین اطلاعاتم به فنا رفت تا بفهمم که ای سیس‌ادمینِ محترم: بکاپ بکاپ بکاپ! یه سه تومنی هم وسط این وضعیت پیاده شدم برای گوشی جدید.

شاید بهتر این بود که عنوان مطلب رو «چرا نباید از پارس آنلاین اینترنت بخریم؟» قرار می‌دادم، اما بی‌خیال شدم. همه‌ی ما روزانه، شرکت‌ها، مسئولین و انسان‌های بی‌تربیت، بی‌نزاکت و مهم‌تر از همه بی‌شعور! زیادی رو در زندگی‌مون مشاهده می‌کنیم. به نظر من، یکی از بی‌تربیت‌ترین و بی‌مسئولیت‌ترین این شرکت های اینترنتی، شرکت پارس آنلاین هست.

صفحه1 از2