جمعه, 02 شهریور 1397 20:04

احساسات دکتر ماکان درونم به فرنگیس‌هایی که نمیشناسم - چشم در چشمِ چشمهایش

امروز عصر که برای خریدِ کمی سبزیِ خوردن، بیرون رفته بودم، احساس می‌کردم حال و هوای خیابان، حدود سالهای ۱۳۰۰ رو داره. انگار به هر کجا که نگاهم می‌کردم، فرنگیس در چشم‌هام بود. حال و هوای سال‌های دیکتاتوری و کشف حجاب. اما هرچی سرم رو چرخوندم ماکان رو ندیدم.

چقدر انسان عجیبی شده‌ام. شاید هم از ابتدا انسان عجیبی بودم! هر بار که کتابی رو می‌خونم، تعجبم بیشتر و بیشتر میشه. اون از کتاب پیرمرد و دریا، این هم از چشمهایش. حسِّ عجیبی دارم. احساساتِ اوایل نوجوانی و فوبیای سرهنگ آرامِ داستان. مردی بین من و معشوقم. حالا این معشوقه هرکی که میخواد باشه. اصلا توی اون سن، معشوقه‌ای درکار نبود! اما ترسِ از نرسیدنِ من و اون به دلیل زورگوییِ یه شخص قدرتمند، همیشه روی سرم بود.

پیرمرد و دریای همینگوی رو که خوندم، در چند صفحه‌ی پایانی بُغضم گرفته بود و چقدر این بُغض برام عجیب بود. چرا عجیب؟! چون اولاً باورم نمیشد که تا این حد، احساساتی باشم و دوماً یک کتاب بتونه من رو اینقدر متأثر کنه. بعد از اون، کتابهای زیادی من رو متأثر کردن و دیگه احساساتی بودنم برام چیز عجیبی نبود. اما چیز جدیدی که با خوندن کتاب «چشمهایش» در خودم دیدم، اتمسفرِ داستانه که من رو در خودش غوطه‌ور کرده. هنوز خیال میکنم که در فضای داستانم. انگار سالهای سال با اون کاراکترها زندگی کردم. از ایران به ایتالیا و سپس پاریس رفتم و بعد مجددا به ایران اومدم و همراه ماکان به خراسان تبعید شدم.

اتفاقِ خوبی که اینبار افتاد اینه که خوشبختانه، احساسِ زیادی به فرنگیسِ داستان ندارم. آخه معمولا اولین اتفاقی که در نوجوانی در من می‌افتاد، عاشقِ نقشِ اول داستان‌ها شدن بود! اما این‌بار نه! نقشِ اول داستان، هیچکدام از معیارهای من رو نداشت. در عوض تا جای ممکن ماکان بودم، مخصوصاً اونجا که به فرنگیس گفت: «حق با شماست».

این گفت‌وگوی تلفنیِ فرنگیس و ماکان، برای من آشناست:

 

 
مثل همیشه آرام و متین و سنگین صحبت کرد. بر خلاف همیشه، احوال مرا پرسید! مرا، شما خطاب کرد! پس از گفت‌وگوهای عادی پرسید: «تشریف می‌آورید اینجا؟»
گفتم: نمی‌دانم.
پرسید: مگر قرار نگذاشتیم؟!
گفتم: چرا، اما امروز من وقت ندارم، حالم هم خوب نیست.
گفت: فرنگیس، باید بیایی.
گفتم: آخر شاید خوب نباشد.
گفت: حتما خوب است.
گفتم: شاید صلاح نباشد.
 
اینجا دیگر سُست شد. لحظه‌ای صدایی نیامد. بعد از چند ثانیه گفت: «خودتان می‌دانید، شاید حق با شماست. شاید صلاح نباشد» من دیگر جوابی ندادم. لحظه‌ای مکث کرد: «خُب، خداحافظ». برای او تمام شد. یقین کردم که دیگر برای او تمام شد.
 

دیدگاه‌ها  

خانوم ی
# خانوم ی پاسخ دادن 1397-06-07 13:44
سلام قلم زیبایی دارید واقعا لذت بردم.
مصطفی رامندی
# مصطفی رامندی پاسخ دادن 1397-06-23 16:49
سلام. ممنونم. :-)

دیدگاه شما