کتاب

در این مجموعه کتابهایی که مطالعه کردم یا کتابهای خوبی رو که می شناسم معرفی میکنم.

از روزی که تصمیم گرفتم کتاب خوان حرفه ای بشم، چند ماهی بیشتر نمیگذره. بطور متوسط ماهیانه یک یا دو کتاب خوندم. شیطان و خدای سارتر هم دیشب به اتمام رسید. خب، طبق معمول، بعد از مطالعه هر کتاب، احساسات رو کنار میزارم و عقل رو میارم وسط تا فکر کنم و تصمیم بگیرم. کتابِ نسبتاً لذت بخشی بود. انگار رفتم تئاتر. منم که تئاتر خیلی دوست دارم. با اینحال بحث لذت بردنِ من، از بحث باور داشتن من، جداست. بعد از اتمام کتاب، تصمیم گیری سختی نداشتم. من از جناب ژان پل سارتر سپاسگذارم که به بهترین نحو ممکن و البته خلاف علاقه‌ی خودش، این موضوع رو با یه نمایشنامه تقریبا ۳۰۰ صفحه‌ای به من فهموند که اگزیستانسیالیسم در مقابل مکتب اسلام ناب، کوچکترین حرفی برای گفتن نداره.

تنها جایی که کتاب تونست من رو بگیره اینجا بود:

 

گوتز: جهنم وضع مرا عوض خواهد کرد.

هاینریش: وضع تو را عوض نخواهد کرد. رفیقم به من گفته است (اشاره به شیطان) که زمین خواب است و خیال: فقط بهشت هست و جهنم و همین. مرگ فریبی است برای اهل خانواده؛ اما برای شخص مرده، همه چیز ادامه دارد.

 

فکر میکنم این دومین کتابیه که در قالب نمایشنامه نوشته شده بود و من تونستم مطالعه کنم. از نظر موضوع و نحوه نگارش مورد پسندم بود اما از نظر جهت گیری و نتیجه گیری اصلا.

امروز عصر که برای خریدِ کمی سبزیِ خوردن، بیرون رفته بودم، احساس می‌کردم حال و هوای خیابان، حدود سالهای ۱۳۰۰ رو داره. انگار به هر کجا که نگاهم می‌کردم، فرنگیس در چشم‌هام بود. حال و هوای سال‌های دیکتاتوری و کشف حجاب. اما هرچی سرم رو چرخوندم ماکان رو ندیدم.

چقدر انسان عجیبی شده‌ام. شاید هم از ابتدا انسان عجیبی بودم! هر بار که کتابی رو می‌خونم، تعجبم بیشتر و بیشتر میشه. اون از کتاب پیرمرد و دریا، این هم از چشمهایش. حسِّ عجیبی دارم. احساساتِ اوایل نوجوانی و فوبیای سرهنگ آرامِ داستان. مردی بین من و معشوقم. حالا این معشوقه هرکی که میخواد باشه. اصلا توی اون سن، معشوقه‌ای درکار نبود! اما ترسِ از نرسیدنِ من و اون به دلیل زورگوییِ یه شخص قدرتمند، همیشه روی سرم بود.

پیرمرد و دریای همینگوی رو که خوندم، در چند صفحه‌ی پایانی بُغضم گرفته بود و چقدر این بُغض برام عجیب بود. چرا عجیب؟! چون اولاً باورم نمیشد که تا این حد، احساساتی باشم و دوماً یک کتاب بتونه من رو اینقدر متأثر کنه. بعد از اون، کتابهای زیادی من رو متأثر کردن و دیگه احساساتی بودنم برام چیز عجیبی نبود. اما چیز جدیدی که با خوندن کتاب «چشمهایش» در خودم دیدم، اتمسفرِ داستانه که من رو در خودش غوطه‌ور کرده. هنوز خیال میکنم که در فضای داستانم. انگار سالهای سال با اون کاراکترها زندگی کردم. از ایران به ایتالیا و سپس پاریس رفتم و بعد مجددا به ایران اومدم و همراه ماکان به خراسان تبعید شدم.

اتفاقِ خوبی که اینبار افتاد اینه که خوشبختانه، احساسِ زیادی به فرنگیسِ داستان ندارم. آخه معمولا اولین اتفاقی که در نوجوانی در من می‌افتاد، عاشقِ نقشِ اول داستان‌ها شدن بود! اما این‌بار نه! نقشِ اول داستان، هیچکدام از معیارهای من رو نداشت. در عوض تا جای ممکن ماکان بودم، مخصوصاً اونجا که به فرنگیس گفت: «حق با شماست».

این گفت‌وگوی تلفنیِ فرنگیس و ماکان، برای من آشناست:

 

 
مثل همیشه آرام و متین و سنگین صحبت کرد. بر خلاف همیشه، احوال مرا پرسید! مرا، شما خطاب کرد! پس از گفت‌وگوهای عادی پرسید: «تشریف می‌آورید اینجا؟»
گفتم: نمی‌دانم.
پرسید: مگر قرار نگذاشتیم؟!
گفتم: چرا، اما امروز من وقت ندارم، حالم هم خوب نیست.
گفت: فرنگیس، باید بیایی.
گفتم: آخر شاید خوب نباشد.
گفت: حتما خوب است.
گفتم: شاید صلاح نباشد.
 
اینجا دیگر سُست شد. لحظه‌ای صدایی نیامد. بعد از چند ثانیه گفت: «خودتان می‌دانید، شاید حق با شماست. شاید صلاح نباشد» من دیگر جوابی ندادم. لحظه‌ای مکث کرد: «خُب، خداحافظ». برای او تمام شد. یقین کردم که دیگر برای او تمام شد.
 

شب تمام شده و ساعت ۹ صبحه. من همچنان بیدارم. دل گرفتگی شدید آزارم میده. دل گرفتگی از چی؟! دقیقا نمیدونم، فقط میدونم خیلی خیلی از گذر عمرم متاسفم. این برای اولین باره که دوست دارم زمان به عقب بر میگشت و من ۱۸ سالم می‌بود. اگر الان ۱۸ ساله بودم تمام وقت و انرژیم رو روی کتاب خواندن، خودسازی و فکر کردن سپری میکردم. حسِّ انسانی ۵۰ ، ۶۰ ساله رو دارم که پزشک جوابش کرده و دو سه روزی بیشتر زنده نیست. دلم به هیچ کاری کشش نداره. هر فعالیتی رو میخوام شروع کنم، یکی درونم میگه: «دیگه دیره».

چندروزی هست که از خواندنِ رُمان کوتاه مسخ ترجمه صادق هدایت میگذره. هنوز جملات کتاب در ذهنم رژه میرن. من خیلی آدم احساساتی‌ای هستم. نمیدونم چرا خیال میکنم گِرِگور سامسای کافکا منم! البته احتمالا خیلیای دیگه که کتاب رو خواندن، همین حال رو دارن و این از خصلت‌های انسان‌هاست که با نقش اول، همزادپنداری کنن. اما تفاوتی بین من با دیگران هست و آن این که بعد از گذشتِ چندین روز، هنوز این حس همراهمه! این که یک روز صبح که از خواب پاشی و ببینی که به یک سوسک بزرگ تبدیل شدی و بجای دست و پا، شاخک داری و حتی دیگه نمیتونی به زبان انسانها حرف بزنی چقدر میتونه عجیب باشه؟! و عجیب‌تر اینکه با این حال، نگرانِ شغل و دیر رسیدنت به محل کار باشی. و آیا این مسخ نیست؟

شاید بعضی‌ها بعد از خواندن کتاب، مسخ رو در پدر، مادر و خواهر گرگور بدونن که چطور آرزوهای دنیای کوچکشون سبب شد انسانهای وحشتناکی باشن که عزیزترینشون رو فراموش و رها کنن. شاید هم عده‌ای مسخ رو در تبدیل شدن انسانی به یک حشره‌ی زشت و چندش آوری همچون سوسک بدونن. اما من مسخ رو خودم میدونم. اینکه خودم نیستم. اینکه کسی در من تلقین میکنه: «دیگه دیره، تو زمان رو از دست دادی و برای رسیدن به آرمان هات زمانی نمونده». اما بنظرم دیگه کافیه. میخوام از این ذهن مسخ شده بیرون بیام و به خودم بفهمونم که من هنوز ۱۸ ساله هستم و دنیایی که من رو صدا میزنه. دنیای مطالعه، دنیای خودسازی و معنویت و در نهایت دنیای تفکر. آره انگار دارم سبُک میشم. حالم کمی بهتر شده. این منم. سلام دنیا.

بالاخره کتاب رو تموم کردم. هرچند خیلی کتاب کم حجمیه اما چون تمام صفحاتش من رو به فکر می برد خوندنش طول کشید. البته این کتابی نیست که آدم بخونه و بزاره کنار، بلکه هر چند ماه یک بار باید مجددا از اول شروع به خوندنش بکنم.

کتاب المقاماتُ العَلیَّه یا خلاصه‌ی معراج السعاده که شیخ عباس قمی کتاب معراج السعاده رو که توسط ملا احمد نراقی نوشته شده رو خلاصه کرده تا مردم همیشه بتونن همراهشون داشته باشن و بارها و بارها مطالعه کنن!

کتاب خیلی خیلی خوبی بود. ایشالا سه ماه دیگه مجددا شروع میکنم به خوندنش.